خرید بک لینک
" ای هرگز و همیشه " در ستایش حافظ مستیّ و هوشیاری و راهیّ و رهزنی ابری و آفتابی و تاریک و روشنی هرکس درون شعر تو جویای خویش و تو آیینهدار خاطر هر مرد و هر زنی در پایتختِ سلسله ی شب، که شهر ماست همواره روح را به سوی روز، روزنی نشناخت کس تو را و شگفتا که قرنهاست حاضر میان انجمن و کوی و برزنی این سان که در سرود تو خون و طراوت است صد بیشه ارغوانی و صد باغ سوسنی ای هرگز و همیشه و نزدیک و دیر و دور در هر کجا و هیچ کجا، در چه مامنی؟ در مسجدی و گوشهی میخانهات پناه آلوده ی شرابی و پاکیزه دامنی هر مصرعت عصاره ی اعصار و ای شگفت کآینده را به آینگی ، صبح روشنی نش

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رحمانی تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 12:56

سر کوه بلند آمد سحر باد. ز توفانی که می آمد خبر داد. درخت و سبزه لرزیدند و لاله به خاک افتاد و مرغ از چهچه افتاد. سر کوه بلند ابرست و باران. زمین غرق گل و سبزه ی بهاران. گل و سبزه ی بهاران خاک و خشت ست برای آن که دور افتد ز یاران. سر کوه بلند آهوی خسته شکسته دست و پا، غمگین، نشسته. شکستِ دست و پا، درد ست، اما نه چون درد دلش کز غم شکسته. سر کوه بلند افتان و خیزان، چکان خونش از دهانِ زخم و ریزان، نمی گوید پلنگ پیر مغرور که پیروز آید از ره، یا گریزان. سر کوه بلند آمد عقابی. نه هیچش ناله ای، نه پیچ و تابی. نشست و سر به سنگی هشت و جان داد؛ غروبی بود و غمگین آفتاب

برچسب: سر کوه بلند تا کی نشینم,سر کوه بلند اخوان ثالث,سر کوه بلند آمد عقابی,سر کوه بلند فریاد,سر کوه بلند جفت پلنگه,سر کوه بلند آمد پلنگ,سر کوه بلند پویا محمودی,سر کوه بلند,سر کوه بلند نی میزنم نی,سر كوه بلند فرياد كردم, نویسنده: ابوالفضل رحمانی تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 12:56

ای بی وفای سنگدل قدرناشناس!از من همین که دست کشیدی تو را سپاسبا من که آسمان تو بودم روا نبودچون ابر هر دقیقه درآیی به یک لباسآیینه ای به دست تو دادم که بنگریخود را در این جهان پر از حیرت و هراسپنداشتی مجسمه سنگ و یخ یکی ست؟کو آفتاب تا بشوی فارغ از قیاسدنیا دو روز بیش نبود و عجب گذشت!روزی به امر کردن و روزی به التماسمگذار ما هم ای دل بی زار و بی قرارچون خلق بی ملاحظه باشیم و بی حواس

برچسب: شعری از فاضل نظری,شعر از فاضل نظری,شعر از فاضل نظری عاشقانه,شعری زیبا از فاضل نظری,شعر زیبا از فاضل نظری,شعرهای زیبا از فاضل نظری,شعر کوتاه از فاضل نظری,شعر تولد از فاضل نظری,شعر بهانه از فاضل نظری,شعرهای کوتاه از فاضل نظری, نویسنده: ابوالفضل رحمانی تاريخ: سه شنبه 13 مهر 1395 ساعت: 20:14

همه هست آرزویم كه ببینم از تو رویى چه زیان تو را كه من هم برسم به آرزویى؟! به كسى جمال خود را ننموده اى و بینم همه جا به هر زبانى، بود از تو گفت و گویى! غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم تو بِبُر سر از تنِ من، بِبَر از میانه، گویى! به ره تو بس كه نالم، ز غم تو بس كه مویم شده ام ز ناله، نالى، شده ام ز مویه، مویى همه خوشدل این كه مطرب بزند به تار، چنگى من از آن خوشم كه چنگى بزنم به تار مویى! چه شود كه راه یابد سوى آب، تشنه كامى؟ چه شود كه كام جوید ز لب تو، كامجویى؟ شود این كه از ترحّم، دمى اى سحاب رحمت! من خشك لب هم آخر ز تو تَر كنم گلویى؟! بشكست اگر دل من، به فد

برچسب: غزلی زیبا از حافظ,غزلی زیبا از مولانا,غزلی زیبا از سعدی,غزلی زیبا از شهریار,غزلی زیبا از فاضل نظری,غزلی زیبا از خاقانی شروانی,غزلی زیبا از خواجوی کرمانی,غزلی زیبا از محمدعلی بهمنی,غزلی زیبا از علی کریمان,غزلی زیبا از فروغی بسطامی, نویسنده: ابوالفضل رحمانی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 19:34

تفنگت را زمین بگذار که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو- تو ای با دوستی دشمن. زبان آتش و آهن زبان خشم و خونریزی ست زبان قهر چنگیزی ست بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید. برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار تفنگت را زمین بگذار تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو این دیو انسان کش برون آید. تو از آیین انسانی چه می دانی؟ اگر جان را خدا داده ست چرا باید تو بستانی؟ چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را به خاک و خون بغ

برچسب: به مناسبت سیزده رجب,پیام به مناسبت سیزده بدر,به مناسبت روز سینما,پیام تبریک به مناسبت سیزده رجب,به مناسبت روز ملی سینما,سرود به مناسبت سیزده ابان,پیامک به مناسبت سیزده بدر,مقاله به مناسبت سیزده آبان,شعر به مناسبت سیزده آبان,تبریک به مناسبت سیزده بدر, نویسنده: ابوالفضل رحمانی تاريخ: پنجشنبه 1 مهر 1395 ساعت: 8:54

پشت خرمن های گندم، لای بازو های بید آفتاب زرد کم کم رو نهفت . بر سر گیسوی گندم زار ها بوسه ی بدرود تابستان شکفت . از تو بود ای چشمه ی جوشان تابستان گرم گر به هر سو، خوشه ها جوشید و خرمن ها رسید از تو بود از گرمی آغوش تو هر گلی خندید و هر برگی دمید....... این همه شهد و شکر از سینه ی پر شور توست در دل ذرات هستی نور توست مستی ما از طلایی خوشه ی انگور توست..... راستی را، بوسه ی تو، بوسه ی بدرود بود؟ بسته شد آغوش تابستان؟ خدایا، زود بود!

برچسب: فریدون مشیری,فریدون مشیری ویکی پدیا,فریدون مشیری دوستی,فریدون مشیری ریشه در خاک,فریدون مشیری pdf, نویسنده: ابوالفضل رحمانی تاريخ: پنجشنبه 1 مهر 1395 ساعت: 8:54

صفحه بندی